سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
 
همسنگران ویژه
آسمانی  

 

شهدا به عنوان راهنما و مشعل دارانی که راه را به ما نشان می دهند در کنار وصیت به نماز و رهبری به حجاب نیز تاکید فراوان داشته اند. در این مطلب فقط چند نمونه از این وصایا را ذکر می کنیم، همان وصایایی که حضرت امام (ره) درباره شان فرمودند: «این وصیت نامه‏ ها انسان را می‏ لرزاند و بیدار می‏ کند.»

حجاب در کلام شهدا - همکلاسی آسمانی



و تو ای خواهرم، چادر سیاهی که تو را احاطه کرده است ازخون سرخ من کوبنده‏ تر است. (شهید عبدالله محمودی)

خواهرم، محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‏ کشید. حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل‏ حجاب دشمن را می ‏بینی و دشمن تو را نمی ‏بیند. (سردار شهید رحیم آنجفی)

حجاب در کلام شهدا - همکلاسی آسمانی

حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست. (شهید محمد کریم غفرانی)

از تمامی خواهرانم می‏خواهم که حجاب این لباس رزم را حافظ باشند. (شهید سید محمد تقی میرغفوریان )

خواهرم، هم چون زینب باش و در سنگر حجابت‏ به اسلام خدمت کن. (طلبه شهید محمد جواد نوبختی )

خواهرم، حجاب تو مشت محکمی بر دهان منافقین و دشمنان اسلام‏ می‏زند. (شهید بهرام یادگاری)

تو ای خواهرم... حجاب تو کوبنده‏ تر از خون سرخ من است. (شهیدابوالفضل سنگ‏تراشان)

حجاب در کلام شهدا - همکلاسی آسمانی

به پهلوی شکسته فاطمه زهرا(سلام الله علیها) قسمتان می‏دهم که، حجاب را، حجاب‏ را، حجاب را، رعایت کنید. (شهید حمید رستمی)

شما خواهرانم و مادرانم، حجاب شما جامعه را از فساد به سوی‏ معنویت و صفا می‏کشاند. (شهید علی رضائیان)

از خواهران گرامی خواهشمندم که حجاب خود را حفظ کنند، زیرا که‏ حجاب خون‏ بهای شهیدان است. (شهید علی روحی نجفی)

مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداکاری شما رشد پیدا کردم. (شهید غلامرضا عسگری)

خواهرم، زینب‏ گونه حجابت را که کوبنده‏ تر از خون من است‏ حفظ کن. (شهید محمد علی فرزانه)

حجاب در کلام شهدا - همکلاسی آسمانی

خواهران ما در حالی که چادر خود را محکم برگرفته ‏اند و خود را هم چون فاطمه و زینب حفظ می‏ کنند... هدف‏دار در جامعه حاضر شده‏ اند. (رییس جمهور شهید محمد علی رجایی)


[ جمعه 92/9/22 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

شهید محمد حسین فهمیده - همکلاسی آسمانیوی فرزند محمد تقی است که در خانواده ای مذهبی د ریکی از روزهای بهاری اردیبهشت 1346 ( مصادف با سوم محرم ) در شهر خون و قیام درخانه ای محقر و کوچک در محله پامنار قم چشم به جهان گشود. دوران کودکی را همراه سایر فرزندان خانواده و درکنار برادرش داوود که وی نیز سه سال بعد از شهادت محمد حسین به فوز شهادت نایل آمد، با صفا وصمیمیت ودر زیر سایه محبت و توجه پدر و مادری مهربان ، سپری کرد . درسال 1352، به مدرسه رفت وکلاس اول تا چهارم ابتدایی را با یک معلم روحانی طی کرد. سال پنجم ابتدایی واول و دوم راهنمایی را به دلیل انتقال خانواده اش به کرج در دو مدرسه دراین شهر گذراند. درهمین دوران بود که به واسطه حوادث انقلاب، روح وی نیز، مانند میلیون ها جوان و نوجوان دیگر کشور، دچار تحولات عظیمی گردید. شخصیت او با داشتن خانواده ای متدین ومذهبی و شرایط خاص شهر مقدس قم و نیز زمینه مساعد روحی به گونه ای شکل گرفت که سرشار از دین و فرهنگ غنی اسلام بود.
از عوامل مهم دیگر در شکل گیری شخصیت او ، نوارها واعلامیه های امام بود که قبل از انقلاب به دست او می رسید.
شهید فهمیده ، نوجوانی خوش برخورد، شجاع ، فعال ، کوشا بود که به مطالعه علاقه زیادی داشت و با وجود این که به سن تکلیف نرسیده بود، نماز می خواند و احترام خاصی برای والدینش قایل بود و هرگز به آن ها بی احترامی نمی کرد. شیفته و عاشق امام قدس سره بود و با تمام وجود سعی در اجرای فرامین امام قدس سره داشت . او می گفت : امام هر چه اراده کند، همان را انجام خواهم داد و من تسلیم او هستم .
هنگام ورود اما م قدس سره به ایران به دلیل مصدوم بودن ، موفق به زیارت امام قدس سره نگردید، اما پس از بهبودی دراولین فرصت به شهر مقدس قم رفته و موفق به دیدار شد. شهید فهمیده ، یکی از هزاران دانش آموز بسیجی کشور است که با نثار خون خود برطراوت و سرخی خون شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی افزود. وی دوران کودکی و نوجوانی خود را در حالی سپری کرد که هر روز آن همراه حادثه ای بود که در شکل گیری شخصیت او موثر واقع می شد. او با سرمایه عظمیی از فهم و درک انقلابی واسلامی به دنبال طوفان حوادث انقلاب، واردجنگ شد و با وجود سن کم ، خود را به خونین شهر قهرمان رسانید و با اقدامی آگاهانه و شجاعانه ، نام خود را در دفتر شهیدان زنده تاریخ ثبت کرد.این دانش آموز رزمنده بسیجی، با ایمان و بینش عمیق واستوارخود در جنگ با دشمن پیش قدم و با نیل به شهادت ، درس شجاعت ، فداکاری و مقاومت را به همه بسیجیان و امت حزب الله آموخت، امام بزرگوارمان از این نوجوان 13 ساله به عنوان رهبر یا د فرموده و بدین گونه نام و یاد او، منشا حماسه های بزرگ شد و تحول عظیمی در شیوه های دفاع مقدس و نبرد رزمندگان اسلام ایجاد کرد و راه پیروزی وسرافرازی را یکی پس از دیگری، هموار ساخت . امروز شهید فهمیده به حق الگوی شایسته ای برای دانش آموزان بسیجی و جوانان و نوجوانان کشور می باشد و یاد آوری این حماسه می تواند یادآور دوران دفاع مقدس و ارزش های والای آن زمان باشد.

عزیمت به سوی جهاد

فهمیده دوازده ساله بود که حوادث کردستان اتفاق افتاد.او که عشق انقلاب وامام قدس سره را در سر داشت ، خود را به کردستان رساند، ولی به دلیل کمی سن، برادران کمیته او را باز می گردانند و درصدد برمی آیند که در حضور مادرش از او تعهد بگیرند که دیگراز شهرستان کرج خارج نشود. ولی او رضایت نمی دهد و خطاب به آنان می گوید که خودتان را زحمت ندهید. اگر امام بگوید، به هر کجا که باشد، آماده رفتن هستم . من باید به مملکت خدمت کنم و اضافه می کند: من نمی نویسم و اگربنویسم حرفی دروغ زده ام . حتی با تهدید به زندان حاضر نمی شود تعهد بدهد و بالاخره تنها از مادرش امضا می گیرند.
درهمان روزهای نخست جنگ تحمیلی ، محمد حسین تصمیم می گیرد که به جبهه برود وبا متجاوزان بعثی بجنگد . زمزمه رفتن را در خانواده و بین دوستانش می افکند. دریکی از بیمارستان های کرج خود را به یکی از دوستانش که بستری بود، می رساند و با او خداحافظی می کند و از جبهه و جنگ برای او می گوید و تکلیف الهی خود را گوشزد می کند.یک روزکه به بهانه خرید نان از منزل خارج شده بود ، مبلغ 50 تومان را به دوستش می دهد واز او می خواهد که نان را بخرد و به منزل آن ها ببرد و تصمیم خود را برای رفتن به خوزستان به او می گوید و از وی می خواهد که تا سه روز به خانواده اش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند وسپس آن ها را مطلع کند . دوست ا و یکی ، دو روز بعد خبر را چنین می دهد که :

من رفتم جبهه نگران من نباشید.
در تهران یکی از پاسداران کمیته متوجه تصمیم او می شده و با وی صحبت و سعی می کند او را از تصمیم خویش منصرف نماید، اما موفق نمی شود . شهید فهمیده که درعزم خود راسخ بود، خود را به شهرهای جنوب کشور می رساند و هرچه تلاش می کند که همراه گروه یا دسته ای که عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود ، موفق نمی شود. تا با گروهی از دانشجویان انقلابی دانشکده افسری برخورد کرده و به نزد فرمانده آنان می رود واز او می خواهد که وی را با خود ببرند. فرمانده امتناع می کند، اما شهید فهمیده ، آن قدر اصرار می کند تا فرمانده را متقاعد می کند که برای یک هفته اورا همراه خود به خرمشهر ببرد. دراین مدت کوتاه هر کاری که پیش می آید حسین پیشقدم شده و استعداد و قابلیت خود را درهمه کارها نشان می دهد. درهمین مدت کوتاه حضور درخرمشهر با دوستی که درآن جا پیدا کرده بود، یعنی محمد رضا شمس ، هر دو مجروح می شوند وآن دو را به بیمارستان منتقل می کنند و علی رغم مخالفت فرمانده آن گروه و با حالت مجروحیت، دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر بر می گردد. درحین برخورد با فرمانده و پس از ممانعت وی از حضور درخط مقدم، چشمان حسین پراز اشک شده و با ناراحتی به فرمانده می گوید:
من به شما ثابت می کنم که می توانم به خط بروم ولیاقت آن را دارم.
او برای اثبات لیاقت خود یک با ر به تنها یی به میان عراقی ها رفته ولباس و اسلحه ای از عراقی ها به دست می آورد و در هیئت یک عراقی به نیروهای خودی نزدیک می شود، به طوری که رزمندگان مشاهده می کنند که یک عراقی کوچک به طرف آنان می آید! می خواهند به او شلیک کنند، که یکی از آنان می گوید، صبرکنید با پای خودش بیاید تا اسیرش کنیم . هنگامی که نزدیک می شود، می بینند حسین است که خواسته ثابت کند که می تواند با دست خالی هم با عراقی ها بجنگد و شهامت ولیاقت حضور در خط مقدم را دارد.
مسوول گروه که به توانمندی و توانایی واراده پولادین حسین برای رزم د رجبهه اعتماد واطمینان پیدا می کند، به او اجازه ماندن د رجبهه را می دهد.
ادامه مطلب...

[ شنبه 92/9/16 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

شهید محمودی

حتما میگید این عکس خیلی آشناست . شاید برای بعضی ها حتی آشنا تر از عکس های شهید فهمیده باشه . وقتی صحبت از شهدای دانش آموز میشه . بی شک همه اول یاد شهید 13 ساله کشور عزیزمون حسین فهمیده می افتیم . خیلی جالبه بدونید این عکس هم عکس یکی از شهدای 13 ساله کرجیه.

این عکس نوجوان 13 ساله ی کرجی شهید علیرضا محمودی پارساست که چند روز قبل از شهادتش گرفته شده که معصومیتی خاص رو تداعی می کنه. وقتی تو زندگی این نوجوان سیر می کنیم می بینیم که چطور جبهه به فرموده حضرت روح الله(ره) دانشگاه بوده و چطور مس وجودها رو طلا می کرده. عشق واقعی به شهادت رو میشه تو گوشه گوشه ی زندگی به ظاهر کوتاه علیرضا و دست نوشته ها و آثار بجا مونده ازش لمس کرد، چیزی که شاید برای خیلی از مسن های این زمان گفتنش هم سخت باشه، ملکه ی ذهن و رفتاری شهید علیرضا محمودیه....
میدونید این عکس دقیقا چه زمانی گرفته شده؟
این عکس، دقیقا دو سه روز بعد از زمانیه که ایشون از بیمارستان به علت جراحت شدید از ناحیه صورت و گلو مرخص شدند از ایشون گرفته شده . به محض مرخص شدن از بیمارستان به پدر و مادرش میگه من باید برگردم جبهه ...!
مادرش میگه تا رسیدیم بیمارستان دیدیم یکی صدا میزنه مامان، مامان. برگشتم به طرف صدا . اول صورتش رو نشناختم (از شدت جراحات روی صورت)از صداش فهمیدم علیرضا ست . حالا شما حساب کنید صورت زخم و زیلی شده و خون لخته شده و دکتر هم یه سوتک مانندی به گلوی علیرضا وصل کرده تا بتونه راحت نفس بکشه بعد برمیگرده به مادرش میگه :(نقل قول مستقیم از مادر)تا نزدیکش شدیم گفت تو رو خدا بگذارید من برگردم به جبهه من باید برگردم.بابا رو راضی کن بگذاره من برگردم جبهه ...
علیرضا محمودی پارسا در روز 27 بهمن مان بر اثر اصابت خمپاره و گلوله از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح می شود و نیروهای امداد وی را به بیمارستان آیت الله کاشانی در اصفهان منتقل می کنند و پس از تحمل دو روز درد شدید درنیمه شب جمعه 29 بهمن 61 در حالتی که حضور مقدس ابا عبدالله را بربالین خود احساس می نمود و بر ایشان سلام می داد جان خود را تقدیم جانان کرد شهید علیرضا در تاریخ 26 دی ماه سال 61 عازم جبهه اندیمشک و از آنجا عازم فکه شد.

این شهید یه توبه نامه ی خیلی معروفی داره که چند فراز از اون رو در زیر می خوانید:
ایشان در این فراز ها بار ها  به خاطر کارهایی که کرده به خدا پناه برده :

از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
از ......
و
...


[ یکشنبه 91/7/23 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سیری درزندگی نامه شهیدابوالفضل متقی:شهید ابوالفضل متقی دراول فروردین ماه سال 1/1/1344در محله اشتهارد در یک خانواده نسبتاَ مذهبی دیده به جهان گشود. وی پس از سپری کردن دوران خردسالی و گذراندن دوره ابتدائی که موفقیتی پشت سر نهان بود پای به عرصه راهنمائی گذاشت دوران راهنمائی را در مدرسه 12فروردین واقع در دولت آباد کرج سپری نمود، در دوران تحصیل بعنوان یک شاگرد نمونه و معتقد به اصول مذهبی مطابق سن خود بود در مدرسه مورد توجه معلمان خود قرار گرفت. وی دوران دبیرستان خود را در مدرسه فارابی ادامه داد و در رشته بهداشت مشغول تحصیل شد ولی دوران تحصیل او در دبیرستان زیاد طول‌نکشید زیرا وی با توجه به خصوصیات‌ اخلاقی که داشت راه خود را انتخاب کرده و دیگر کمتر کسی او را در کلاسها حاضر می‌دید و بیشتر در بسیج ناحیه در زمینه فعالیت‌های مختلف می‌پرداخت. خصوصیات اخلاقی شهید قابل توجه بود او بسیار متین و با وقار و زبانزد تمام دوستان و آشنایان بود با پدر و مادر و اطرافیان خود بسیار فروتن و مهربان بود و کمترکسی بود که او را نشناسد. ابوالفضل بیشتر وقت خود را در میان مردمی که مخلص خدا و ادامه دهنده راه ائمه بودند در فعالیت‌هایی که در مسجد پایگاههای بسیج صورت می‌گرفت سپری می‌کرد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی او با هرج و مرج و فساد و بی بند و باری دوران شاهنشاهی بطور مخفیانه مبارزه می‌کرد ولی پس از پیروزی حق علیه باطل وی با دوستان فعالیتهای خود را علناَ ادامه می‌دادند.

«شهیدابوالفضل‌متقی معتقد بود که ما راه را خود انتخاب کرده‌ایم و هیچکس نمی تواند ما را مجبور کند که از این راه دست برداریم، او معتقد بود که جنگ میان ایران و عراق یک موهبت الهی است که خداوندبا این معجزه افراد مخلص را مورد آزمایش الهی قرار می‌دهد تا مشخص شود که چقدر نسبت به اسلام و عقاید دینی‌پایبند می‌باشند.» شهید وقتی خبر اعزام خود را به جبهه‌های جنگ شنید بسیار به درگاه پروردگار خود شکرگذار شد و پس از خداحافظی از دوستان و عزیزان خود با شادی فراوان خود را آماده این امتحان الهی قرارداد. وی اعزام‌های مختلفی داشت که اولین بار در تاریخ 9/10/63 درتیپ 20 مستقل رمضان به جبهه‌های جنگ اعزام گردید. اعزام بعدی وی درتاریخ 17/4/64 درگردان علی اصغر(ع) گروهان عاشورا تیپ سیدالشهداء و در تاریخ 27/11/64 تیپ سیدالشهداء گردان حمزه گروهان نصر و در تاریخ 3/7/65 لشگر سیدالشهداء در گروهان حمزه شرکت داشتند. (اندیمشک) شهید در مرخصی‌هائی که داشت و بدیدن دوستان خود می رفت وضعیت خود را در جبهه‌هابسیار خوب توصیف می‌نموده و خاطرات خود را برای دیگران بازگو می‌کرد و آنها را مشتاق به این فعالیت‌هایی نمود.ولی متأسفانه در یکی از عملیات دچار سانحه شیمیایی گردید و به بیمارستان منتقل گردید و در بیمارستان چند روزی بستری شد ولی روحیه بالای وی و تقوای او باعث شد که خانواده خود را تسلی خاطری بخشد که آنها زیاد از این حادثه ناراحتی بخود راه ندهند و شکرگزار درگاه الهی باشند. پس از مرخصی از بیمارستان به خانه آمد ولی درخانه برای جبهه‌های جنگ دلتنگی می‌کرد و پس از کمی بهبودی به جبهه برگشت.مسافرت‌هایی با دوستان خود داشت که بیشتر به زیارتگاه‌ها و اماکن متبرکه که مانند مشهد مقدس ،قم و جمکران و... می‌رفتند. و در این سیر و سفرها او مخلص تر و فروتن‌تر می‌گردید و بیشتر قدر نعمت های ‌الهی را می‌دانست ولی در آخرین دیداری که با خانواده خود داشت خداحافظی او بگونه‌ای دیگر بود و بوی فراق را می‌داد گوئی وی می‌دانست که این آخرین دیدار آنها است و پس از رفتن برگشتی نخواهد بود که به جبهه برمی‌گردد. وی درعملیات کربلای 5 در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و شربت گوارای شهادت را نوشید وقتی خبر شهادت فرزند به خانواده رسید همه بسیار متأثر و غمگین و با چشمانی پر از اشک او را بخاک سپردند ولی این خانواده مؤمن و مذهبی می‌دانستند که فرزندشان از امتحان الهی سربلند بیرون آمده و پروردگار آسمانها و زمین که مالک حقیقی تمام نعمت هاست این نعمت را از آنها باز پس گرفته است به‌ همین دلیل سر به سجده شکر برآوردند و خداوند را سپاس گفتند. یکی ازدوستان و همرزمان شهید بزرگوار با نهایت غم و اندوه خاطره‌ای رابیان داشتند ایشان می‌گفتند: من و ابوالفضل هر دو از هیکل‌های تنومند و درشتی برخوردار بودیم و هر دو عاشق شهادت در راه خدا بودیم به همین دلیل با یکدیگر شوخی می‌کردیم او به من می‌گفت که اگر تو شهید شوی بدلیل هیکل درشتی که تو داری قبری برای تو نیست که تو را خاک کنیم و من هم به شوخی به او همان را می‌گفتم و او می‌گفت که من این گونه نمی‌میرم گوئی که به وی الهام شده باشد او می‌گفت دستها و پاها و تن من جدا خواهد بود و خاک‌کردن هرکدام از آنها به تنهائی راحت خواهدبود ما آنروز این حرفها را به شوخی به یکدیگر می‌زدیم ولی وقتی ابوالفضل شهید شد و جنازه او آمد با تعجب فراوان دیدم که دست و پاها و بدن او همانطورکه خود گفته بود تکه تکه و جدا از یکدیگر است و در اثر همین مشاهده مدتی از خواب و خوراک بیزار شده بودم و به خاطراتی که باهم داشتیم و به حرفهای شیرین او فکر می‌کردم و با خود می‌گفتم بدون شک او فرشته‌ای بود که خداوند آینده زیبای او را به وضوح به او نشان داده بود.

ابوالفضل

را آنوقتی ها همه در محل می شناختند

و حالا کمتر کسی است

یک روز صبح آرام وبی صدا از کنارم رد شد

سوار بر مرکب دل به سوی جبهه

به جای مدرسه

غروب برگشت و خبری از سرش نبود

او هم مثل عباس (ع) دست هایش را در شلمچه

جا گذاشته بود

کجا بود نمی دانم کنار نحصر انفحه بود ؟یا لب نهر چو عجیبی ؟

دعای پدر

پاهای قطع شده مستجاب شده بود

ایکاش برای دلخوشی ما هم شده

وصیت نامه ای نوشته بود

او جا مانده محرم 61هجری بود

و در کلاس پنجم

برای همیشه به فرات پیوست .


[ شنبه 91/7/22 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

حمید داودآبادی در خاطره خود می‌گوید: آقا در بین صحبت هایش فرمود: «تصویر شهیدی در اتاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.» وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم.

خبرگزاری فارس: تصویر کدام شهید بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است+ عکس

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.

شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:

«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.
عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»
ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.
چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
به آقا گفتم:
«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»
آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است
با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »
دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

 

تصویر شهید هادی ثنایی‌مقدم

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.

مزار این شهید کجاست؟

چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.

هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .

 


[ دوشنبه 91/6/27 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به امام امت و مردم شهید پرور این سرزمین اسلامی و با درود و سلام به خانواده محترم شهدا و مفقودین .
با سلام به خانواده عزیزم که می دانم بی صبرانه منتظرید که ماموریت من تمام شود و به خانه برگردم همانطوری که می دانید تا مادامی که جبهه نیاز به ما دارد باید به جبهه برویم که این یکی از سخنان امام می باشد . با رفتن به جبهه از واجبات کسانی می باشد خلاصه باید صبور باشید . نگرانی از برای من نداشته باشید .
چند روز پیش حدودا بعد از نامه قبلی که 14/10 برای شما نوشتم می خواستم به مرخصی 2، 3 روزه به خانه بیایم اما چون آماده باش 100% داده اند مرخصی نداده اند خوب من هم به سفارش شما هر یک روز در میان یا هر روز نامه ای برای شما می فرستم .شهید ظهیر یوحنایی- همکلاسی آسمانی - www.asemany.ir
بعد از اعزام به این اردوگاه که به نام کوثر معروف می باشد و من بچه های قبلی که با هم بودیم دیدم و می خواستم انتقالی برای آن گردان بگیرم که ندادند در حال حاضر من در قسمت ادوات قسمت دوشکا می باشم که می خواستم برای پیاده ؟ به آن گردان بروم که گفتند برای عملیات دوشیکا یکی از ارگان مهم عملیات می باشد بنابراین من هم در ادوات هستم در اینجا حال من بسیار خوب است به احتمال قوی ما را به خونینشهر خواهند فرستاد .
خوب امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد و کسالتی در کارهایتان نداشته باشید حتما زهرا در حال درس خواندن می باشد من الان در مجتمع رزمندگان کوثر می باشم .
حسن چه کار می کند هنوز شیطانی می کند محمد و اقدس و فاطمه را از قول من ببوسید که دلم واقعا برای آنها تنگ شده است زود به زود برای من نامه بفرستید از اینجا تا به خانه نامه بعد 2یا 3 روزه می فرستند و به خوانواده عباس آقا و آقای خورشیدی و کرموند سلام برسانید .
به بابا بزرگ و عزیز نیز سلام عرض نمائید و به بابا بزرگ بگوئید که برای من مثل آن دفعه ناراحت نباشید زیرا خطری ما را تهدید نمائید .
دیگر عرضی ندارم خدانگهدار همگی شما .
خدایا خدیا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار        16/10/65
زود به زود برای من نامه بفرستید


[ یکشنبه 91/6/26 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

شهید احمد آجرلووصیتنامه شهید احمد آجرلو - فرمانده سپاه ناحیه کرج

انا لله و انا الیه راجعون
طبق تکلیف که امام و رهبرم برای من تعیین می کندعمل می کنم .امام می فرماید برای اسلام مشکلی پیدا شده است و باید این مشکل را از میان برداریم.پس باید به مجاهدان پیوست به عنوان قطره ای که به دریا میپیوندد پیوست تا بتوان سد راه را برداشت و حرکت خروشان انقلاب اسلامی را تداوم بخشید.
تشیع از آغاز حرکت با خون های حسین ها و علی ها آبیاری شده و هنوز هم نیاز به خون دارد و شیعه متعهد مسئول است که باید این خون را بدهد تا پرچم سرخ لا اله الا الله را در گیتی بر افراشته کندو من حرفی با پدرم دارم و آن  اینکه اگر لیاقت شهادت را داشتم و خداوند این خون ناچیز را به درگاهش پذیرفت امیدوارم که شما هم با تربیت  فرزندان دیگر و فرستادن آنها به جنگ حق و باطل، دین خود را به اسلام و قرآن اداء کرده باشید و تو ای مادرم؛
مادری که میدانم تو یک لحظه به دوری ما تحمل نداری ولی چه کنم که حکم اسلامی و مسئله نبرد حق و باطل است و نمی توانم پیش تو باشم و مائیم که باید بر دشمن بتازیم و از تو میخواهم تا حدی که میتوانی خود را کنترل کنی و در راه خدا تا جائی که میتوانی بکوشی و ضمنا از شما میخواهم جنازه من را به بهشت زهرا برده و در جوار شهیدان با تمام سادگی به خاک بسپرید و از کلیه دوستان و برادرانم می خواهم که به هیچ عنوان اقدام به گذاشتن حجله و امثال اینها نکنید.

با تشکر احمد آجرلو  12-7-59


[ شنبه 91/6/11 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

بسم الله الرحمن الرحیم

نام:ابوالفضل    نام خانوادگی:متقی     نام پدر:محمدحسن  
به نام خدا وباسلام ودرود به یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام به نایب برحقش امام امت و با سلام به شهیدان صدر اسلام تا جنگ تحمیلی ایران .و باسلام به پدرومادر عزیزم پس ازتقدیم عرض سلام سلامتی شمارا ازدرگاه خداوند ایزدمنان خواهانم امیدوارم که تا این لحظه که نامه ناقابل مارا می خوانید صحیح وسلامت بوده باشید وجای هیچ گونه نگرانی نداشته باشید باری اگراز احوالات اینجانب ابوالفضل راخواسته باشید بحمداله درسلامتی بسرمی برم وجای هیچ گونه نگرانی بحمدالله درمیان نیست .
باری ازطرف من به خواهرانم یک به یک شمسی، اعظم، فاطمه، منصوره سلام می رسانم وبه برادرانم رضاو عباس سلام زیادی می رسانم وامیدوارم که حال همگی آنها خوب بوده باشد باری به احمد وعلی اصغر وعبدالله باخانواده سلام زیادی می رسانم ونیزبه عباس باخانواده سلام می رسانم وباری به تمام دوستان وآشنایان سلام زیادی می رسانم مابعداز برگشتن ازمرخصی صحیح وسالم به مقصدمان رسیدیم به خانواده حاج عباس بگوئید که اینجاست وپیش هم هستیم و سلام می رساند وتمامی بچه های دولت آباد باهم هستیم دیگر وقت گرامی شمارانمی گیرم وشمارا به خدای بزرگ می سپارم والسلام %خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی رانگهدار.                 30/8/65               ابوالفضل متقی


[ چهارشنبه 91/6/1 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

سید حسن کلانترگوشه-همکلاسی آسمانی

نام شهید: سید حسن کلانتر گل تقدیم شما محل‌تولد: قم  گل تقدیم شماتاریخ تولد: 1348  گل تقدیم شما
تاریخ شهادت: 28-10-1365 
گل تقدیم شمامحل شهادت: شلمچه  گل تقدیم شمانحوه شهادت: اصابت ترکش  گل تقدیم شما
نام عملیات: کربلای5
شهید سید حسن کلانتر در سال 1348 در خانواده‌ایی مذهبی و متدین در شهرستان قم دیده به جهان گشود ازهمان کودکی نوری در چهرة معصومش نمایان بود که همه را شیفتة خود می‌کرد در سن 7 سالگی پا به مدرسه گذاشت و به تحصیل پرداخت و همچنان به درس ادامه داد .

در اوج‌گیری انقلاب فعالیت چندانی نداشت ولی بعد از انقلاب به فعالیت خود به طور مستمر ادامه می داد هم تحصیل می‌کرد و هم از آرمان‌های مقدس اسلامی دفاع می‌کرد و در پی شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از آموزش‌های مقدس اسلامی داوطلبانه دورة آموزش را فرا گرفت ولی چون برادرش در جبهه بود او عازم نشد منتظر ماندن تا برادر بیاید و بعداً او برود تا اینکه برادر بزرگتر سید کاظم کلانتر در جبهه به درجة رفیع شهادت نائل گشت و شهید عزیز نگذاشت که اسلحة برادر بر زمین بماند و فوراً به جبهه‌های نبرد اعزام گردید و به مقابله با دشمن اسلام پرداخت و ادامه دهنده راه برادر شهیدش شد.  تا اینکه سرانجام در تاریخ 28-10-1365در عملیات پیروزمند کربلای5 در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثر اصابت ترکش به درجة رفیع شهادت نائل گردید و پیکر مطهرش در کنار برادر شهیدش در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.


فرازهایی از وصیت نامه:
بارالها : تو خود می دانی که این دنیا قفسی بیش نیست و دوستانم پرکشیدند و رفتند و خداوندا تو می دانی که من نیز میل دارم همانند آنان پرواز کنم اما نمی‌انم با این سنگینی گناهانم بتوانم پرواز کنم و به لقاء تو نائل گردم یا نه . خدایا می‌انم تو جانم را خواهی گرفت پس چه بهتر خودم جانم را تقدیمت کنم . پدر و مادر عزیزم امیدوارم مرا حلال کنید و همچنان که در شهادت برادرم صبر را پیشه کردید در شهادت من هم همین کار را ادامه دهید تا خداوند با صابرین است و خواهرانم همیشه زینب گونه رفتار کنید در آخر از همه التماس دعا دارم .

 


[ دوشنبه 91/5/9 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]

شهید مهرداد کاویانی- همکلاسی آسمانی - www.asemany.irتاریخ تولد:1-1-1349
نحوه شهادت: اصابت ترکش و تیر
تاریخ شهادت: 10-6-1365

شهید مهرداد کاویانی در خانواده‌ایی مذهبی و متدین در شهرستان کرج دیده به جهان گشود. دوران طفولیت را در آغوش پر مهر و محبت خانواده سپری کرد و در سن هفت سالگی برای کسب علم و دانش وارد مدرسه شد و به تحصیل پرداخت و دورة ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و وارد دوران راهنمایی گردید . تا سال دوم راهنمایی بیشتر درس نخواند و ترک تحصیل نمود و به کار مشغول شد . بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی از آنجا که عاشق امام و انقلاب بود به عضویت بسیج در آمده و به فعالیت و دفاع از آرمان‌ها و ارزشهای انقلاب اسلامی که ثمرة خون هزاران شهید بود پرداخت .
در پی شروع جنگ تحمیلی همچنان به فعالیت ادامه می‌داد تا اینکه برادرش در جبهه‌های نبرد به شهادت رسید و شهید اسلحة برادر را برداشته و به سوی میدان جهاد شتافت تا اینکه پس از ماه ها ایثار و فداکاری و از جان گذشتگی سرانجام در تاریخ 10/6/1365 در عملیات غرورآفرین کربلای2 در منطقه عملیاتی حاج عمران بر اثر اصابت تیر و ترکش به بدن مبارکش به درجة رفیع شهادت نائل گردید و پیکر مطهرش در منطقه باقی ماند.


فرازهایی از وصیت نامه:
سوگند به سپیده صبح بیداری انسان‌ها و سوگند به یوم ا...های تاریخ سوگند به وحدانیت خداوندی که حاکمیت نهایی مستضعفین بر مستکبرین در گذران شب ظلمانی و محکومیت ظلم و ستم است .
ظالمان تاریخ را یک لحظه آسوده نخواهیم گذاشت و تا نابودی فتنه گران و تا استقرار کامل آئین الهی است از مبارزه نخواهیم کشید و تا زمانی که دست استکبار جهانی از سر محرومان کوتاه نشود ما به مبارزه ادامه خواهیم داد زیرا حاکم مطلق جهان خداست پس باید تلاش کرد تا اینکه قوانین الهی در جهان تحقق پیدا کند.


[ پنج شنبه 91/5/5 ] [ دوست همکلاسی آسمانی ] [ نظرات [] ]
.: Website Themes By آسمانی :.

درباره وب سایت
6xoqlizw7iimz6gzzbv8.jpg

آرشیو مطالب
امکانات وب سایت



بازدید امروز: 48
بازدید دیروز: 48
کل بازدیدها: 92383